تبليغاتX
خر ما از كرگي دم نداشت کاش ميديدي که هر نفسم بوي تو را ميدهد... کاش ميديدي که هر روز از ديروز به تو محتاجترم...

 

بانوی آواز ایران , مهستي عزيز چشم از جهان فروبست . آري اين جهان گذراست و بواسطه ي چشم بر هم زدني مي گذرد .

هنر اين مرز و بوم تا كنون چهره هاي بسياري را به جهانيان معرفي كرده است كه هر كدام از آنها افتخاري براي اين سرزمين نازنين بوده اند ولي امروز تنها يادشان باقي مانده است . باشد كه اين ياد ها هميشه جاودان باقي بماند و راهي كه اين بزرگان رفته اند نيز همچنان ادامه داشته باشد تا آيندگان ببينند اين سرزمين چه انسان هاي بزرگي را پرورش داد تا آنها آسان تر پا به اين جهان وانفسا گذارند .

نام و ياد اين هنرمند عزيز هميشه جاودان باد

 

جزئيات خبر درگذشت مهستي عزيز و همچنين زندگي نامه اين هنرمند

 مهستی ، خواننده ی ایرانی در سن شصت سالگی به دلیل ابتلا به سرطان، در «سانتا رزا» در شمال کالیفرنیا درگذشت.

خبر درگذشت این خواننده ی قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان منتشر شد، وی از مدت ها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده، بیمار و بستری بود.

" خديجه ده بالا " که بعدها با روی آوردن به خوانندگی نام هنری «مهستی» را برای خود برگزید، در سال 1325 به دنیا آمد.

در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی، یکی از مشهورترین موسیقیدان های ایران، کشف شد.

نخستین آوازهای او در مجموعه " گل هاي رنگارنگ " که در دهه ی چهل از رادیو ملی ایران پخش می شد، به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، «هایده» به عالم خوانندگی نیز باز کرد.
مهستی از ازدواج اول خود با «خسرو ناظمیان»، یک دختر به نام «سحر» دارد که در شمال کالیفرنیا زندگی می کند.

کمی پس از انقلاب 57، مهستی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد.
در سال 2005 نیز آکادمی جهانی هنر، ادبیات و رسانه ها از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه ی موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.

از وی بالغ بر 35 آلبوم موسیقی از جمله: «هوای یار»، «آشفته»، «مسافر» و «گل امید» منتشر شده که بیشتر آن ها با استقبال زیادی روبرو شده است.

در بهمن ماه سال گذشته، مهستی اعلام کرد که مبتلا به سرطان پیشرفته است و غفلت در درمان آن، سبب وخامت بیماری شده است و از این طریق از جامعه ی ایرانیان درخواست کرد تا در برابر عوامل سرطان زا و یا نشانه های این بیماری هوشیاری بیشتری به خرج دهند.

«مهدی ذکایی»، سردبیر مجله ی جوانان در لس آنجلس درباره ی درگذشت مهستی می گوید :  " وی روز گذشته در بیمارستان درگذشت، درحالی که با وخامت حالش به منزل دخترش، سحر در شمال کالیفرنیا رفته بود و دو روز آخر نیز در اغما به سر می برد ".
 
آقای ذکایی با اشاره به آثار برجامانده از مهستی در موسیقی ایران می گوید که تاثیر مهستی در موسیقی سنتی ایران غیرقابل انکار و با ارزش است و یکی از سرمایه های مهم موسیقی سنتی ایران محسوب می شود.
 
 
روانش شاد
 
    + نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط عظيمه و ميلاد  | 

                  عاشق نباید بود!!!!!


عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )

عشق، . . .

يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

خلاصه اينكه بي عشق ما سنگ، ما هيچ
    + نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط عظيمه و ميلاد  | 

                  بگذار نگاهت کنم

من می آیم و تو می روی!   

 من آفتابی می شوم             

و تو در سایه فرو می روی.

من  می آیم که تو  را ببینم

و تو می روی که مرا نبینی.

سر این فراری بودنت از من در چیست؟

 خودم نیک می دانم که سزاوار تو

و عشق تو و آن چشمان عسل رنگت  نیستم!

خودم می دانم که

 حتی لیاقت  امانتداری  آن دل کوچک و حساست را ندارم.

خودم نیک  می دانم ولی مگر از تو چه کم

می شود اگر بایستی  تا لااقل از پس این همه

 آمد و شدها دقیقه ای به جستجوی رنگ فریبنده ی

 چشمانت بپردازم و در چشمان عسل رنگ بی نظیرت

غرق شوم.

براستی  مگر از تو چه کم می شود اگر دقایقی هر چند

 کوتاه  دستانت را به دستانم بسپاری و تکیه گاه امن

 شانه هایت را لحظاتی چند خواستگاه آمالم کنی

 و مرا به نهایتم برسانی. مگر از تو چه کم می شود

 و یا از چشمانت و یا ...

   همه ی اینها را گفتم ولی باز هم از من فرار می کنی می دانم! ...

    + نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط عظيمه و ميلاد  | 

                  زن زندگي شمااز کدوم ايناست؟

 

زن مدل هارديسک:همه چي يادش مي مونه تا ابد.

زن مدل ويندوز:همه مي دونن که هيچ کاري و درست انجام نمي ده ولي کسي نمي

 تونه بدون اون سر کنه.

زن مدل رم : از دل برود هر انکه از ديده برفت!

زن مدل اکسل : مي گن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي 4 نياز اصلي تون

 ازش استفاده مي کنين.

زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردي نمي خوره ولي حداقل حوصله تون باهاش

سر نمي ره.

زن مدل سرور(server): هر وقت لازمش دارين مشغوله.

زن مدل مولتي مديا: کاري مي کنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشکل بشن.

زن مدل ايميل: از هر 10 تا چيزي که مي گه 8 تاش بيخوده.

زن مدل ويروس : وقتي که انتظارش و ندارين از راه مي رسه و خودش و نصب

مي کنه و از منابعتون استفاده مي کنه .اگر سعي کنين پاکش کنين

يک چيزي رو از دست مي دين و اگر هم سعي نکنين پاکش کنين دارو ندارتون رو

 از دست مي دين

    + نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط عظيمه و ميلاد  | 

                  خاطره

بعد از مدتهاآلبوم عكسم از گوشه كتابخانه برداشتم

چقدر خاك روش نشسته بود « به اندازه يك بند انگشت »

انگار هيچ وقت رنگ تميز كردن به خودش نديده بود

.شروع كردم به پاك كردن گرد وغبار ازش ... مثل روز اولش شد

و مشغول ورق زدن صفحات اون شدم ...

در هر برگ از آلبوم خاطره اي زندگي مي كرد

خاطره هاي كه الان فقط يك تصوير بدون حركت بودند.

يادش بخير .........

هر عكسي كه نگاه مي كردم

تصوير گذشته من بود ، تصويري اززندگي

دلم براي تك تك اون لحظات ، اون آدما تنگ شده ...

لحظاتي كه هم غم آلود بود و هم شادي آور

آدمايي كه دلي پر از عشق داشتن ، دلي پر از صفا

يادش بخير........

هر عكسي يك داستان براي خودش داشت...

داستاني از دوستي ها ، از با هم بودن ها ، دل تنگي ها .......

انگار عكس ها داشتند با من صحبت مي كردند

يكي مي ناليد ، يكي مي خنديد، يكي برام آرزو مي كرد .......

ولي من مات ومبهوت مونده بودم كه بايد چي به اونا بگم

اول از همه يك آهي كشيدم و در آخرم گفتم ....

يادش بخير ................

  

    + نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط عظيمه و ميلاد  | 

هرروز بميرم ز فراق و سفر تو

هر روز بگيرم ز جماعت خبر تو

اي دوست چرا رفتي و بنهاديم اكنون

با اين دل خو كرده به شور و شرر تو

 

   ايها الناس ، اجل در پيش است !      

بوي كافور و كفن مي دادند
مرده ها بوي لجن مي دادند
خارج از نوبت تا شسته شوند
رشوه از زير كفن مي دادند
سر كافور چنان بلوا بود
گوئيا مشك ختن مي دادند
كاش آن روز دادار حكيم
جمعيت را به پكن مي دادند
دو سه هكتار زمينبرهوت
جهت دفن شدن مي دادند
پول داران را با اخذ دلار
قبر در صحن چمن مي دادند
به گدايان هم در جنب مبال
حفره اي تنگ و خفن مي دادند
الغرض لحظه تشيع زنان
داد ان رسم كهن مي دادند
همگي موي كنان مويه كنان
لرزه بر سيب دقن مي دادند
مردها نيز بلا استثنا
بوي پا بوي دهن مي دادند
ان چنان شور به پا بود انگار
كشته در راه وطن مي دادند
لحظه اي بعد در ان حفره تنگ
شوك تلقين به